خوبان رفتند و ما، جامانده ایم….

خالصان را طلبیدند و ما، جامانده ایم…

عاشقان رفتند و من، جامانده ام…

جشن امسال، متفاوت بود. جشنی که در آن استادی خالصانه روی زمینی سرد نشست تا در تدارک پذیرایی از مهمانان جشن، یاریمان کند…

جشنی که در آن یاران خالصانه تا 11شب پای کار ماندند و حوزه را آزین بستند و استادی که تک تک یاران را خودش به خانه رساند…

جشنی که در آن استادی بی هیچ چشم داشتی کفش های مهمانان را جفت می کرد….

جشنی که جایزه مسابقه اش، کتاب #و_آنکه_دیرتر_آمد، بود….

جشنی که کسی دو کیک بزرگ دستپخت خودش را آورد تا او هم سهمی در شادی مهمانان امام زمان(عج) داشته باشد…

جشنی که شاید توانسته باشد کمی از نگاه ولی عصر(عج) را متوجه خود کند….

جشن ،جشن عاشقان و خالصان و انقلابیون و آتش به اختیاران بود……

جشن شیدایی…

راستش از همه بیشتر بچه های گروه تزئین زحمت کشیدند…از دوهفته قبل شروع کردند تا طرحی متفاوت را خلق کنند…

تزئیناتی دست ساز که با تلاش شبانه روزی حاصل شد…

خیلی از طلاب کمک کردند اما…5-6نفر پای ثابت کاربودند ،از ابتدا حضور داشتند….و دقیقا همان ها دلم را سوزاندند….

در حین آماده سازی،بچه ها به دلیل اتفاقات مختلف تصمیم گرفتند هرجور شده، به قم بروند…مخصوصا مسئول اصلی تزئینات که تا به حال یک دل سیر قم را ندیده بود و از شوق احتمال رفتن هم اشک می ریخت…

پول اردو را قرض کردند……با ناز و اشک اجازه خانواده را گرفتند و….

هرکار کردند نتوانستند مراسم را به حال خود رها کنند و بروند….تصمیم گرفتند پا روی دلشان بگذارند و به قیمت از دست داده شب تولد حضرت ولی عصر(عج)، بعد از پایان مراسم حرکت کنند….

راستش مسئول اصلی تزئینات در روزهای پایان به من گفت:

…نرگس…من و همه 5-6نفری که از اول بودند و واقعا پای کارماندند،داریم می رویم و …فقط #تو مانده ای!

.

.

.

این واقعه باعث شد چیزی از خاطرم بگذرد: یادم می آید چند سال پیش خاطره ای خواندم(گذشت زمان جزئیات را از خاطرم برده اما مضمون همین است):

شخصی نقل می کرد: من و همسرم به زیارت امام رضا(ع) رفته بودییم.در آخر زیارت از حضرت خواستم نظرش را راجع به من بگوید ببینم چطور بنده ای بوده ام…خلاصه با همسرم از حرم بیرون آمدیم که یک دیگر را گم کردیم…خیلی گشتم ولی پیدایش نکردم..در آخر خانمی را دیدم که شبیه او بود.جلو رفتم و چندبار صدایش زدم و گفتم :خانمم کجارفته بودی کلی دنبالت گشتم.همین لحظه بود که خانم برگشت و من دیدم همسرم نیست.پیش از آنکه چیزی بگویم با عصبانیت گفت: خیلی بی شعوری!

من که از این صراحت نظر  واستجابت دعا شوکه شده بودم، بهت زده نگاهش کردم.وقتی دید من شوکه نگاهش میکنم چندکلمه دیگرهم گفت و رفت….

و من بنده ی بی شعور و ماندم و….

.

.

.

احتمالا من هم #بیشعور شده ام!#بیشعور_در_عشق

اسممان را منتظر گذاشته ایم در حالیکه به گوش دادن #خلاصه سخنان #مسلم_زمانمان اکتفا می کنیم….

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است

کاش کمی عاشق بودم و خالص، تا راهم بدهی…

کاش ،این کاش را در هنگام ظهور تو نداشته باشم…..

اگر مرا به سنگر فرماندهیت راه ندهی، چه کنم مولاجان؟

اگر بگویی تو مانع ظهور بودی و موانع را بین زمینه سازان ظهور جایی نیست،چه کنم؟

باشد،من بی شعور، شما که امام رئوفی ما را سر عقلِ عشق بیاور….

یاریم کن تا اللهم عجل لولیک الفرج را عملی دعا کنم….

شرمنده ام از ازدیاد شبهایی  که می گویم شرمنده ام…

ما سینه زدیم، بی صدا باریدند…

از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند…

ما مدعیان صف اول بودیم…

از آخر مجلس شهدا را چیدند…

دعا نمی کنم که بیایی، دعا می کنم وقتی آمدی شرمنده نگاهت نباشم، چون…

همه می دانند که میایی…

.

.

این آویزا و اون گل کاریای روی بنر و کلا همه چیز کار دسته بچه هامونه….خداقوت…

 اینم کیک تولد آقا و قاری حافظمون خانم فاطمه عبیداوی

عکسای زحمتای دخترای گلمون رو ان شاء الله بعدا کامل میزارم….

راستی…

موضوعات: ائمه  لینک ثابت